X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
فصل همیشه تنها
  
 دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
 
آرشیو
 
چهارشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1386
خدایا من در کلبه حقیرانه ام چیزی دارم که تو در عرش ملکوتییت نداری من تورا دارم و تو مثل خود نداری

 
پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1385

خداحافظ همین حالا .......

غربت شبهایم به تاریکی یلداست

یلدایی که گویی قصد سحر ندارد

اما من همچنان چشم در راه پایان این برگریزانم

آری من چشم در راه زمستانم

زمستان فصل فنا....

 

راه رفتنی رو باید رفت هرچند سخت ...! خیلی وقت بود که در این شب پر از تردید طلسم شده بودم .اما بالاخره تموم شد .

شب یلدای من هم بالاخره به پایان رسید.. زمستان فرا رسید ..! شاید برفهای سفید بتواند کمی از آتش درونم را سرد کند .

از همه ی شما عزیزانم ممنونم که در این مدت هرچند کوتاه با من همراه بودید . ولی دیگه نمی تونم ادامه بدم دیگه انگیزه ای

برای نوشتن ندارم.. دیگه حتی بهانه ای برای نفس کشیدن هم ندارم . واقعا نمی دونم چی باید بنویسم ........!!!!!

امیدوارم شب یلدای شماکوتاه وزیبا باشد .

همه لحظه هاتان سبز  (یلدای بی سحر)


 
یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1385
باخت
زندگی ام صفحه ی شطرنجی است
که شاه سرنوشت حکومت می کند در آن
اسب زمان همچنان می تازد بر دشت های خاکستری اش
نیم رخ امید راگاه گاهی می بینم
امامن یک سرباز بی دفاع
چه کنم در این آشفته بازار جنگ
از هر سو احاطه شده ام به یک مهره
راه فراری نیست در اطراف من
صدایی در گوشم فریاد می زند

تمام شد بازی
کیش ومات .........

 
سه‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1385
منطق بی منطقی
منطقی بودم . منطقی فکر می کردم . منطقی عمل می کردم .منطقی....
آمدی ومنطق را از من ربودی .....
خط بطلان به منطق کشیدم ! منطق را نفی کردم !

این خطوط را برای که می نویسم ؟ خودم یا........!!!

هزار بار برای تونوشتم اما جرأت نکردم برایت بخوانم ....!!
هزار بار خواستم حقیقت دلم را برایت فاش کنم اما ترسیدم ....!!
هزار بار خواستم صدایت کنم اما لبهایم به هم دوخته شد ....!!

دعا کردم .. از خدا خواستم به من جرأت دهد ..
وخدا صدایم را شنید
ومن جرأت پیدا کردم
آمدم وروبه رویت ایستادم با لبخندی بر لب
در چشمانت زل زدم ..اما تا خواستم صدایت کنم لبهایت را گشودی ودیگری را صدا زدی ....!!!
صدایم در گلو خفه شد ولبخند بر لبانم قندیل بست ..!!
وقلبم.......!!!!!
خود را به خوشنودی تو راضی کردم .
در کنارت ایستادم وگفتم بیا تا با هم صدایش بزنیم.
ومن با صدای خود صدا زدم صدای قلب تو را ...!!!
وآنقدر صدای قلب تو را بلند صدا زدم که صدای شکستن قلبم را نشنیدی ..!!!
واینک تنهایم چون کلاغی پیر بر کاج تنهایی.
وبا خود زمزمه می کنم این شعر را ...

نازنین آمدو دستی به دل ما زدو رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زدو رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زدو رفت


 
چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1385
سلامی به رنگ آبی آسمان
سلام به همه ی دوستانم .
از همه ی شما عزیزانی که دل نوشته های منو می خونید ونظر میدید ممنونم .
نمی دونید چقدر خوشحالم می کنید .
روزی که تصمیم به ساختن این وبلاگ گرفتم هدفم فقط نوشتن ویه جور تخلیه ی عاطفی خودم بود. چیز دیگه ای برام مهم نبود .فقط نوشتن برام مهم بود .
اما فکر نمی کردم بعد از مدت به این کوتاهی به وبلاگم وشما دوستان وبچه های وبلاگ نویس اینقدر وابسته بشم .
باور کنید حالا کمتر احساس تنهایی ویاس می کنم. واینو مدیون شما دوستان خوبم هستم که به من سر می زنید .
آسمان دلهایتان همیشه آبی باد . ( یلدای بی سحر)

(ندارم شکوه از این درد )

بدان تقدیر من این است
که غم هرشب به بالین است
ندارم شکوه از این درد
که تنها چاره تمکین است
به بادم داد جنون عشق
که این یک رسم دیرین است
چو قلبش قبله گاهم شد
نگو بی دین و آیین است
مکن توبیخ چشمم را
گناه از قلب مسکین است
دگر من خوب می فهمم
نگاهش را که سنگین است
منم یک مرغ پر بسته
واو جویای شاهین است
اگر چه چشم من پر اشک
وروحم باز غمگین است
به هر جا هست خوش باشد
برای من مهم این است

برای من مهم این است ...

 
چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1385
بانگ خروس
خروس می خواند
زمان می راند
کسی نیست در این دیار هجی کند خواب را !
واژه هایم غرق در ابهامند
واوراق سفید غرق در سیاهی کلمات
کسی نیست روشن کند چراغ را !

خروس می خواند
وجغد می داند
صبح در راه است وباید رفت
باید به انزوای لانه ی تاریک عادت کرد
در لابه لای شاخه های جنگل اندوه
در طول این روز به ظاهر روشن وتابان
باید سیاهی شب را عبادت کرد .

خروس می خواند
شبگرد می ماند
در انتهای کوچه ی بن بست .
صبح را معنا نکرده هیچکس زین رو
حیران وسرگردان وگریان است .
جز سردی وتاریکی شب ها
جز سایه های ساکت و خاموش
چیزی دگر در خاطراتش نیست
معنای نورو شعله های آتش خورشید
در ذهن او هم معنی مرگ است ..


 
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1385
آخرین فصل
معلم نگاهی به دانش آموزان کرد وگفت: خوب موضوع انشاء این هفته چی بود . یکی از دانش آموزان گفت : اجازه گفته بودید چهار فصل سال را شرح دهید .معلم بعد از کمی مکث دخترک کنار پنجره را صدا زد تا انشایش را بخواند .او از جایش برخاست وبه جلو آمد دفترش را گشود وآهسته شروع کرد .

به نام ایزد منان
بهار . اولین فصل سال . فصل تولد فصل تازگی .همه چیز در این فصل تازه است .بکر است . اکسیژن برای نفس کشیدن به وفور یافت می شود . وقتی نام این فصل را می آورم به یاد شکوفه های درخت آلوی می افتم .عطر سبزه وبوی بهار نارنج ذهنم را نوازش می دهند . خنده های بی ریای دنیای کودکی در گوشم زنگ می زند . وخوب یادم هست دویدن در کوچه هارا در حالی که نگران خاکی شدن کفشهای تازه ام بودم بهار برای من در همین چند سطر خلاصه می شود .

تابستان . فصل پختگی . فصل کمال . همه چیز رشد می کند وبه بلوغ می رسد .فصل برداشت آنچه کاشته ایم . وقتی نام این فصل را می آورم ناخوداگاه به یاد چشمان تب دار آسمان وجنون گرما می افتم .
به یاد آبتنی کردن در حوضچه ی کنج حیاط . طعم گس انجیر را در دهانم حس میکنم وخوب می دانم که عطش تابستان چیزی جز سراب را به انسان نشان نمی دهد .

وآغاز یک سمفونی غم انگیز .پاییز فصلی همیشه تنها .آهسته آهسته رو به زوال می گذارد .وبرگ درختانش درست در همان لحظه که فکر می کنند به طلا تبدیل شده اند فرود می آیند وصدای شکستن ستون فقراتشان در زیر پای رهگزران چه دردناک است .فصلی سردرگم میان رنگها زرد .نارنجی .سرخ .طلایی .قهوه ای ................!!!
وآخرین شب این فصل را که بلندترین شب سال است یلدا نام نهاده اند.

دخترک دفترش را بست و ساکت سر جایشایستاد . معلم نگاهی به او انداخت وگفت: این که 3 فصل شد درباره ی آخرین فصل چیزی ننوشته ای ؟
دخترک با صدایی خفه گفت : مدتهاست که در شب یلدا متوقف شده ام ومنتظر فرا رسیدن آخرین فصل هستم . چشم به راه زمستان. فصل فنا . اما افسوس ! گویی یلدای من قصد پایان ندارد .
دخترک ساکت شد سرش رابرگرداند واز پنجره ی کلاس به بیرون نگریست .
باران پاییزی همچنان می بارید.




 
یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1385
سکوت کلمات
مثل عکس های جوانی مادربزرگ غبار گرفته ام ودلتنگ مثل ابری که منتظر اشارتیست تا ببارد .حرفهایم ته کشیده .به ایستگاه آخر رسیده ام درست مثل صفری که محدود شده از دو سمت وسو .
مدتی است که اتفاق تازه ای برای کلمات رخ نداده .مضمون یکی است من فقط جای واژه ها را عوض می کنم . جملاتم از یکنواختی همرنگ صفحه ی کاغذ شده اند .
احساس هیچکس برای دیگری خوانا نیست .

 
شنبه 15 مهر‌ماه سال 1385
انزوای یک ساعت شنی
تیک تاک . تیک تاک
زمان همچنان جاریست
خواهران سفیدوسیاه
هنوز در حیاط زندگی به دنبال هم می دوند

ومن چون یک ساعت شنی کهنه
در گوشه ای از این حیاط
ساکن مانده ام
دست تقدیر نیز
تلاشی برای حرکتم نمی کند
آیا نیمه ی خالی از شن را نمی بیند ؟


 
چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1385
کویر تنهایی

این هم یک سپید واسه امروز خوشحال می شم نظر بدین


رود زندگانیم همچنان جاریست
گاه مرا از کنار بیشه ای سبز عبور می دهد
وگاه از ارتفاع صخره ای به زیر می کشاند
اینک اما تنها
در کویری خشک
ذره ذره در حال تبخیرم .
اما ناامید نیستم
می دانم روزی دیگر در جایی دیگر
خواهم بارید

آری من باران خواهم شد .

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 65679


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها